اهریمن ، شیطان ، ابلیس
لومل محقق خاور شناس نوشته : " خدائی به نام اهورا مزدا اولین مرتبه توسط زرتشت مطرح شده است " ، اجماع محققین گفته اند که قبل از زرتشت دینی به نام مزدا پرستی وجود نه داشته و زرتشت نام دین خود را مزدیسنا یا ستایش مزدا نامید و اهورامزدا جای همه ی خدایان را گرفت ، امّا اهریمن در دین توحیدی زرتشت اصلاً وجود نه داشته وتنها هنگامی که " اردای ویرا ف " مورد مطالعه قرار می گیرد از " اهریمن و دیوان " نام برده می شود که با مطالعه ی دقیق در خواهیم یافت از زمان حمله ی اعراب به ایران که زرتشتیان جلای وطن نمودند و از ایران به هندوستان و چین رفتند شمنان دین زرتشت دو نیروی فاعله را به دو گانه پرستی تعبیر نموده و اهریمن را در مقابل اهورا مزدای زرتشت قرار دادند ، در حالی که توحید و اهورا پرستی زرتشتیان در سراسر اوستا و یشت ها مشهود بوده است ، کیگر معتقد است : " دکترین زرتشت مسئله ی دو نیروی فاعله را که مظهر نیکی محض و بدی و زشتی مطلق است را به طرز کامل و بارزی تشریح نموده ولی متاسفانه دشمنان ، این دو گانگی را به دو گانه پرستی تعبیر نموده اند " .
زرتشت اگر در مورد دو گوهر موعظه کرده ، این موعظه و فلسفه ی او بهخ مفهوم ثنویت نه بوده ، زرتشت آن دو عنصر " سپنته مینیو " و " انگره مینیو " را مخلوق مزدا گفته ( هر چند در گاتاها از این دو عنصر نامی برده نه شده و توضیح کاملی را در مقاله اهورامزدا نوشته ام که به آن ارجحاع می دهم ) و نه مستقل از مزدا ، آن ها دو صورت متفاوت خلقند که مرگ و زندگیست و دو مرحله ی اعمال قدرت الهی که دائم با هم در حال نزاع بوده ، در حالی که پیوسته با همند و این دو در حقیقت خیر و شر یا نیکی و بدی هستند ولی برخی از محققین اسلامی نظیر غزالی و بغدادی نوشته اند: " دین مغان را معتقدان به خداوند که خالق اهریمن بود ولی پس از آفریدن او کارهای جهان را بین خود تقسیم نمودند و هرچه پاک و نیکوست از خدا ، و هر آن چه شر و زشت از اهریمن است " > امّا اگر با دقت کافی و تحقیق وافی بررسی نمائیم در خواهیم یافت که هیچ سرودی در گاتاها به جنگ اهورامزدا و اهریمن نه پرداخته و اهریمن وجودی نه دارد و حتی سپنته مینیو و انگره مینیو هم نام برده نه شده است ، اگر چه در مورد چگونگی پدیدار شدن دو پدیده ی منشی خیر و شر و انتخاب آن مطلبی هست که : " دانا با انتخاب راستی به به ترین منش و نادان با گزینش ناراستی به بد ترین منش دست می یابد ".
اصولاً زرتشت در هات 30 چند نکته ی اساسی را مطرح نموده که :
1- خیر و شر دو عامل منشی و اندیشه ای بوده که به اندیشه و فکر انسان وابسته است .
2- میزان تشخیص خوبی و بدی دانش و فهم انسان است .
3- بدون اراده و انتخاب آزاد خیر و شر دارای مفهوم نه خواهد بود.
4- ستایش اهورامزدا درهم آهنگی با اندیشه ی نیک ( وهومن ) وراستی ( اشا ) و درستی است که انسان را به بارگاه فروغ هدایت می کند.
5- پیروان راستی ( اشا ) از به ترین منش برخوردارند و پیروان دروغ ( درگونت ) از بدترین اندیشه.
6- خوشنودی خداوند با کردار درست و راست انجام پذیر است .
پس مشخص می شود دانائی و خود آگاهی بشر مشخصه ی حیات واقعی و شکوفائی اوست و بین راستی و دانائی در سراسر گاتاها ارتباط وجود دارد . زرتشت در بند 22 سرود 31 با صراحت اعلام میکند : " شخص دانا با مراجعه به باطن خود متوجه قانون و نظام خلقت شده و با ضمیر روشن حقایق را درک می کند و در نتیجه در گفتار و کردارش راستی و درستی ظاهر می شود و شایسته ترین وفادار به حق و خداوند و به ترین مددکار مردم خواهد بود".
در هات 10/28 راستی و اندیشه ی پاک به هم وابسته است .
در هات 4/47 دروغ از خرد به دور است .
در هات 2/50 جایگاه درست کاران مقر دانایان است .
در پیام زرتشت هر چند " زشتی " وجود دارد امّا از شخصیتی به نام اهریمن به صورت مظهر زشتی اثری نیست و اصولاً از اهریمن ، انگره مینیو ، اکمه منه به صورت یک شخصیت مستقل و یک موجود در گاتاها اثری نیست و افسانه ی اهریمن در این کتاب وجود نه دارد ، و به خوبی مشخص می گردد قرن ها بعد یک فضای افسانه ای و اسطوره ای در اوستای متاخر شکل می گیرد و جانشین واقعیت پیام زرتشت می گردد ، چون اوستای متاخر از اساطیر ادیان بدوی و ابتدائی مذاهب بابلی و سومری متأ ثر گردیده بود .
در قرآن آیه ی 34 وره ی بقره خداوند فرموده : " هنگامی که ما به ملائکه گفتیم آدم را سجده کنند ، پس همگی سجده کردند الا ابلیس که سروازد و برتری جست و در علم خداوند از کافران بود " . با توجه به آیه ی مبارکه ، ابلیس شخصیتی است که از سجده ی آدم (ع) استنکاف ورزید ، در آیه ی 36 همین سوره می فرماید : " پس شیطان هردو را گمراه کرد و گفتیم هبوط کنید به زمین و در آن قرار گیرید تا هنگام مرگ و از جائی که بودند بیرون نمودیم " که در این آیه مراد نفس شیطانی است و نفس شیطانی مبادرت به گمراهی آدم و حوا می نماید که باعث اخراج آنان از بهشت می شود و نه ملک ابلیس .
در کتاب " الانسان الکامل " ، عزیز الدین نسفی نوشته : " بعضی می گویند ملک کاشف است و شیطان ساتر ، بعضی می گویند ملک سبب است و شیطان هم سبب ، سبب کشف ملک است ، و سبب ستر شیطان است ، سبب خیر ملک است و سبب شر شیطان است ، سبب رحمت ملک است و سبب عذاب شیطان است . هر که ترا به کارهای نیک دعوت کند و از کار های بد باز دارد ملک توست ، و هرکه ترا به کارهای بد دعوت کند و از کارهای نیک باز دارد شیطان است ".
در کتاب های عرفانی در مورد شیطان ، ملکی که از سجده ی حضرت آدم (ع) سرباز زد مطالب بسیار زیادی نوشته شده و هریک ، عمل وی را به نوعی توجیه و یا رد نموده اند امّا شخصیت حقیقی و یا مجازی او مورد بررسی قرار نه گرفته است .
در تورات ، بخش کتاب دوم پادشاهان ، به خدائی بر می خوریم که بعل – زبوبBa,al – Zebub نام دارد و شیطانی است سخت نیرومند که شاهزاده ی دیوان و خدای عقرون نامیده شده است ، هر چند که بسیاری از اساطیر حتی به صورت بسیار بدوی در تورات انعکاس فراوان دارد که قبول آن ها به عنوان فرموده های کتابی آسمانی غیر ممکن است و باز گو کننده ی این است که هیچ یک از کتب تورات و انجیل نه توسط حضرت موسی (ع) و حضرت عیسی (ع) تقریر و یا نوشته و یا بیان شده و نه نشان از فرموده های خداوند دارند بل که قرن ها بعد نوشته شده اند و اجماع محققین غربی نوشتن تورات را به زمان تبعید اسرائیلیان در بابل ذکر نموده اند.
خداوندی که در تورات معرفی می شود با خداوند قادر و متعال ، دانا ، بخشنده ی مهربان که در قرآن صفات او معرفی شده بسیار متفاوت است ، خدای تورات " یهوه " برای یهودیان خدای قبیله ای بوده و نه خدای همه ی جهانیان و حتی بسیاری از آنان او را خدای طوفان می دانستند . باب پانزدهم سفر خروج در تورات شامل سرودی بلند است که او را " مرد جنگی " ، " دست راست خداوند دشمن خُرد کن " ، " در میان خدایان ، خدائی مانند تو نیست " ، " خداوند مهیب است " ، " خداوند تا ابد سلطنت می کند " معرفی و این خدا خاص بنی اسرائیل بوده ضمن آن که : " یهوه متعصب و بی گذشت است ، به غارت و جنگ علاقمند بوده و قتل عام کودکان و زنان را تائید می کند ، خدائی غضب ناک و آتشین مزاج است که نژاد پرستی را تائید می کند " .
در سراسر تورات و حتی کتاب های وابسته به آن تاکید شده که اقوام دیگر دارای خدایان هستند و یهوه تنها خدای بنی اسرائیل می باشد و هودیان بر مبنای نص تورات برای اقوام خود خدایان متعددی را پرستش می نمودند ، در حقیقت هفتاد خدا برای هفتاد قوم و یهوه برای قوم بنی اسرائیل و مخصوص این قوم بود ( مثلاً سفر تثنیه باب سی و دوم آیه 8 و 9 ). رضای یهوه ی بنی اسرائیل با انجام اعمال نیک و اخلاقی حاصل نه می گردذد بل که باید صد ها گاو و گوسفند و بز را سربریده و در روی محراب سوزانیده تا دود آن به مشام یهوه به رسد و آرامش یابد.
یهوه خدای بنی اسرائیل در سفر تثنیه فصل بیستم آیات 10 به بعد ، دستورات جالبی می دهد که نشان دهنده ی علاقمند ی به جنگ و غارت و قتل عام است :
" چون به شهری نزدیک آئی تا با آن جنگ نمائی آنان را برای صلح ندا کن * و اگر ترا جواب صلح به دهند و دروازه ها را به گشایند تمامی قومی که در آن شهر هستند باید به تو جزیه دهند و بیگاری نمایند * و اگر با تو صلح نه کردند پس آن ها را محاصره کن * جمیع ذکورانش را بدم شمشیر به کُش * لیکن زنان و اطفال و بهایم و آن چه در شهر باشد تمامی غنیمتش را برای خود به تاراج ببر و غنائم دشمنان خود را که یهوه خدایت به تو دهد به خور * به همه شهرهائی که از تو بسیار دورند که از شهرهای این امت ها نه باشند ( یعنی از شهرهای 12 قبیله اسرائیل نه باشند ) چنین رفتار نما * امّا از شهرها ی این امت هائی که یهوه خدایت ترا به مالکیت می دهد هیچ ذی نفس را زنده مگذار * بل که ایشان را یعنی حیان و اموریان و کنعانیان و فرزیان و حویان و یبوسیان را چنان که یهوه خدایت ترا امر فرموده است بالکُل هلاک ساز * " تورات چنین خدائی دارد که علناً به پیروان خود ظلم و ستم و غارت و چپاول و جنایت را توصیه و دستور می دهد.
اگر دریابیم که سفر تثنیه که کتاب پنجم موسی (ع) محسوب می گردد ، همانی است که در دوران تبعید یهودیان نوشته شده است و در این هنگام با توجه به قوانین ، یهودیت به صورت یک دین جهانی خود را تحوّل بخشیده آن هنگام در خواهیم یافت که تا چه اندازه بر اساس اساطیر بدوی بنا شده بود. تورات خداوند خود را همانند بشری توصیف می کند که از کار خسته می شود و نیاز به استراحت دارد .
در سفر پیدایش باب دوم نوشته شده : " خداوند همه ی خلقت را در شش روز تمام کرد و روز هفتم آرامی گرفت ( یعنی استراحت نمود ) پس آدم را از خاک زمین سرشت و در بینی او روح حیات دمید و آدم نفس زنده شد " . در باب سوم از شیطان خبری نیست و مار نقش آفرینی می نماید: " مار چون از همه ی حیوانات صحرا که خداوند خدا ساخته بود هُشیارتر بود به زن گفت آیا خدا حقیقتاً گفته است که از همه ی درختان باغ نه خورید * سپس زن را فریب داده تا از میوه ی درختی که در وسط باغ بود به خورد ، در آیه ی 14 همین باب " خداوند خدا به مار گفت چون که این کار کردی از جمیع بهخایم و از همه ی حیوانات صحرا ملعون تر هستی و بر شکمت راه خواهی رفت و تمام ایام عمرت خاک خواهی خورد " .
با آن که شیطان در اصل ساخته سی اساطیر تورات – انجیل بوده امّا در ابتدای تورات از وجود چنین شخصیتی خالی است و بعد ها وارد آن می گردد و تردیدی نیست که شیطان یهودی – مسیحی با اهریمن ایرانی مربوط بوده است .
فون گال Hugust Von Gall نویسنده و مفسر تورات که از دانشمندان آلمانی مؤمن به تورات است می نویسد : " یک اشتغال عمیق و دقیق به منابع مذهبی پارسیسم مرا یاری کرد به این واقعیت معرفت یابم که یهودیت از دوران کوروش تحت تأثیر عقاید مذهبی پارسیسم قرار گرفته بود " . با تحقیق این مفسر تورات مشخص شده که اعتقاد به ناجی و سوشیانت که از ایرانیان اقتباس شده بود رفته رفته چنان قوت گرفت که بالاخره در یک مهد جدید ، مسیحیت را به وجود آورد ، به عبارت دیگر مسیحیت هم به طور غیر مستقیم زائیده ی فرهنگ ایرانیان بوده.
محقق دیگر آلمانی G . Holscher ثابت نمود که کتاب پنجم موسی ( یعنی سفر تثنیه ) در دوران تبعید شکل گرفته ، قانون و دستورات مفصلی که در عهد عتیق وارد شده و یهودیان را به صورت قومی متعهد و قانون دان معرفی کرد تحت تأثیر مستقیم ایرانیان به وجود آمده است .
آریائیان نخستین که گفته شد در استپ های جنوبی روسیه ساکن بودند در ابتدا عناصر و فنوم های طبیعی را ستایش می کردند و در دوره های نخستین همه ی آن ها نیا پرست بودند که این نیا پرستی دنباله ی مذهب توتم پرستی بوده و پسر ارشد خانواده به نیابت از نیای خانواده آتش و اجاق خانوادگی را نگهداری می کرد که به همین علت ستایش آتش از آن سرچشمه می گیرد و خدای آتش " آگنی " که از خدایان محبوب بوده شکل می گیرد ، از خدایان بزرگ اقوام آریائی وارونا ، ایندرا و میترا را می توان نام برد و مهم ترین آدابی که در مورد خدایان داشتند قربانی کردن بوده که گوشت قربانی را می سوزاندند تا آتش و دود آن به آسمان رفته و به خدایان به رسد ( به همین صورت در تورات برای یهوه دستور داده می شود ) و روحانیِ مسئولِ قربانی کردن برای کمک به مؤمنین قربانی کننده در مراسم دست مزد های گزاف می گرفت و خواندن ادعیه و انجام مراسم هم فقط وظیفه ی روحانی بوده ومردم عادی از این کار منع شده بودند ، حتی در این مراسم اغلب خدایان هم برای رهبری مراسم وارد صحنه می شدند ، مثلاً در ریگ ودا ، ماندالای یک سرود اول که نیایش به آگنی است : " نور آگنی به عنوان کاهن اعظم به رهبری مراسم قربانی دعوت می شود " ، در ماندالای چهار سرود اول :" فقط با کهانت آگنی قربانی به خدایان می رسد " ، در سرودهای ودا پیوسته خدایان تجلیل می شوند و سخن از غضب و قدرت آن هاست و در مقابل خشم و قوت هراس خدایان ، مردم باید در احترام توام با ترس و وحشت به سر برده و به جهت فرو نشاندن خشمشان قربانی تقدیم کنند.
" ایندرا " در سراسر " وداها " یکی از خدایان مهم آریائی بوده که اندک اندک " وارونا " مهم تر می گردد و سپس در کنار " وارونا " ، " میترا " که هر دو فرزندان خدای روشنائی و مادر خدایان یعنی " آدیتی Aditi " بودند به صورت یک قدرت واحد شکل می گیرند و میترا یکی از خدایان مشهور می گردد که حتی مذهبی به نام میترائیسم یا مهر پرستی از هند تا اروپا شکل می گیرد و به تدریج گسترش می یابد و با مراسم قربانی گاو ارتباط نزدیکی پیدا می کند.
هنگامی که تحول هائی در گروه آریائیان به وجود می آید در دره ی سند خدایان و ضد خدایان به وجود می آمدند : در اساطیر بین النهرین " اپسو " و " تیامت " پدر و مادر خدایان و ضد خدایان یا دیوان می گردد ، در ونان که از اساطیر کنعانی و هیتی شکل گرفته " اورانوس " و " گایا " دو غول نخستین هستند که از آن ها و فرزندشان " کرونوس " ، خدایان و دیوان پدید می آیند ، در ایران از " زُروان " ، هرمزد و اهریمن یعنی خدایان و دیوان ، و در دره ی سند از " پرجاپتی " ، خدایان و ضد خدایان ( دیوه ها و اسوره ها ) پدید می آیند .
در نتیجه آریائیان نخستین دارای دو گروه خدایان بودند که اسوره ( فارسی اهوره ) و دیوه نامیده می شدند ، هر چند در ابتدا از نیروهای شر خبری نه بود امّا در اساطیر آسیای غربی در برابر خدایان ، ضد خدایان قرار گرفتند و در اواخر دوره ی ودائی نوعی دو گانه پرستی شکل می گیرد و حتی این دو گانه پرستی بعد ها در تفکر عبرانی هم به وجود آمد و عبرانیان دل نیروهای شیطانی را با ستایش از آنان همان گونه به دست می آورند که خدایان را از خور خوشنود می کردند و از این هنگام در اساطیر ، خدایان ( دیوه ها ) در برابر ضد خدایان ( اسوره ها ) قرار می گیرند و در عقاید زُروانی ایرانیان هم همین اساطیر تکرار می شود با این تفاوت که جای اسمی تغییر می کند یعنی اسوره ها ( اهوره ) خدایان و دیوه ها ( دئیوه ) اهریمن به شمار می آیند که هردو گروه هم از زُروان به وجود آمده اند. این تفکر در ایران بیش تر رشد نمود و ایزدی بودن یا اهریمنی بودن همه ی آفرینش و فوق آفرینش را فرا گرفته و محور تفکرات دینی گردید و اهریمن به وجود آمد.
و امّا نظریات عرفا در این مورد چنین است که در مورد ایمان تکوینی هیچ تفاوتی میان مؤمن و کافغر نیست حتی مولانا در دفتر اول ، موسی (ع) و فرعون ، هردورا مُسخّر مشیت خداوند معرفی می کند چنان که زهر و پاد زهر ، ظلمت و نور نیز مُسخّر مشیّت او هستند ، اصولاً نظریه ی ایمان فرعون و دفاع از او به عنوان موحد و یکتا پرست مورد توجه ی برخی از اکابر عرفا بوده است ، امّا بیش از هر فرد دیگری پس از منصور حلّاج ، این " ابن عربی " بود که به آن پرداخت و هر چند این نظریه ی ایمان فرعون و ابلیس در میان طرفداران و مخالفان ابن عربی یکی از بحث های جنجالی گردید و بسیاری را به خود مشغول نمود و آنان در صورت غرق شدند و از معنا غافل ماندند ، علی الحال در میان طرف داران ابن عربی متکلم و فیلسوف متوفی در 918 هجری قمری به نام جلال الدین دوانی از مردم دوان کازرون ، رساله ای در اثبات عقیده ی ابن عربی نوشت و پس از او عالم دیگری به نام علی بن سلطان قاری متوفی در 1014 هجری قمری استدلال های دوانی را در ردیه ای یک به یک در رساله ای تحت عنوان
" فرالعیون من ایمان فرعون " نوشت . امّا عارف بزرگ ایران ، مولانا نظریه ای بر اساس حقیقت امر ابراز می دارد زیرا فردی واقع گرا بوده و به همین جهت موسی و فرعون را به دلیل قرار داشتن در تصرف خداوند و مشیّت او تفاوتی قائل نه می گردد.
همین مسئله را در مورد " ابلیس " شاهد هستیم و آثاری در این مورد نگاشته شده و ابلیس را هم در این نوشته ها متمرّد نه دانسته اند . در طی حدود چهارده قرن تمدن اسلامی تعداد زیادی از متصوفه در این مورد عباراتی رمز گونه و حتی شطح وار بیان داشته اند ، امّا با این وجود بر اساس نص قرآن ( آیات 12 سوره ی اعراف ، 31 و 32 سوره ی الحجر ، 61 سوره ی اسراء ، 50 سوره ی کهف ، 116 سوره ی طه ) ابلیس به دلیل عدم سجده بر آدم (ع) مردود بارگاه الهی گردید و با آن که اکثریت اهل متصوفه این مهجوری و مورد تعن را امری مسلّم دانسته اند با این وجود برخی او را پاک باز ترین عاشق خداوند لقب داده اند ، بینش دیالوکتیکی این افراد چنین است که : " آن کس که عاشق لطف باشد یا عاشق قهر ، او عاشق خود باشد نه عاشق معشوق ، و هرکه این فرق داند ، در عشق هنوز خام است " ( تمهیدات عین القضات ) و به همین علت برخی به دفاع از ابلیس برخاسته اند که گفته شده دفاع از ابلیس از زمان حلاج آغاز گردیده .
نیکلسون در کتاب The Idea of Personality in Sufism می نویسد : " مسئله ی دفاع از ابلیس چیزی نیست که با حلاج شروع شده باشد " ، شاید اشاره ی این اسلام شناس مشهور به گفته ی حسن بصری از مشاهیر زُهاد قرن اول متوفی در 110 هجری قمری در دفاع از ابلیس و یا گفته ی سهل بن عبدالله تستری متوفی در 283 هجری قمری باشد که از اقدم زُهاد و صوفیه بوده که عطار نقل نموده است ( سهل به ابلیس گفت بیا سخنی در توحید بگوی ، ابلیس در میان آمد و فصلی به گفت در توحید که اگر عارفان وقت حاضر بودندی همه انگشت به دندان گرفتندی ( تذکرة الاولیا) .
القصه ، از باز خوانی گفتار عرفا مشخص می گردد که حلاج منکر این نکته بوده که ابلیس مخالفت امر کرده ، ولی جنید بغدادی معتقد بود که مخالفت امر کرده است . در کتاب طواسین حلاج که لوئی ماسینیون آن را تصحیح و ترجمه نموده فصل " طاسین الازل و الالتباس " سراسر در دفاع از ابلیس و شناخت او از توحید است ، روز بهان بقلی نیز طواسین را ترجمه و نوشته : " رمز اشارت است از معرفت به سعادت ازلی و حقایق ابدی " .
البته باید توجه داشت مطالعه و تعمق در چنین گفتارهائی که سراسر رمز گونه است درک بسیار بالائی نیاز دارد ونه باید در ظاهر الفاظ غرق شد که به بی راهه خواهد کشانید ، با این وجود مطالعه ی این نوشته ها خالی از لطف و فایده نه خواهد بود و از مجموع آن چه حلاج گفته مشخص می شود که ابلیس در برابر محظوری است ، از یک سو " امربه سجده ی آدم " است – و از سوی دیگر بینش موحدانه ی اوست که راه را بر سجده ی آدم می بندد نا گزیر " امر الهی" در برابر " اراده ی الهی " قرار می گیرد ، و از آن جائی که مشیّت مغشوق را ابلیس می داند ، امر به سجده را نوعی آزمون به حساب می آورد و نه یک دستور یا فرمان ، به همین علت از نگریستن در غیر معشوق سرباز می زند و خود را هدف ملامت قرار می دهد.
زیباترین دفاعیه ی ابلیس در ادبیات فارسی را از آن حکیم سنائی غزنوی متوفی در 529 هجری قمری می دانند ، هر چند لُب عقیده ی حلاج به فارسی در این غزل آمده است با این وجود غزلی ژرف معنا و زیباست .
با او دلم به مهر و موّدت یگانه بود سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود
بر درگهم ، زخیل فرشته سپاه بود عرش مجید ، جاه مرا آستانه بود
در راه من نهاد، نهان دام مکر خویش آدم میان حلقه آن دام ، دانه بود
می خواست تا نشانه لعنت کند مرا کرد آنچه خواست ، آدم خاکی بهانه بود
بودم معلم ملکوت اندر آسمان امید من به خلد برین جاودانه بود
هفتصد هزار سال به طاعت ببوده ام وز طاعتم هزاز هزاران خزانه بود
در لوح خوانده ام که یکی لعنتی شود بودم گمان به هرکس و برخود گمانه بود
آدم ز خاک بود من از نور پاک او گفتم : " یگانه من بُوَم " و او یگانه بود
گفتند سالکان که نکردی و سجده ای چون کردمی که با منش این در میانه بود ؟
جانا بیا و تکیه به طاعات خود مکن کاین بیت بهر بینش اهل زمانه بود
ای عاقلان عشق مرا هم گناه نیست ره یافتن به جانبشان بی رضا نبود
در این غزل " من " ابلیس است که تصویری از مهجوری عاشق گداخته ای را ترسیم می کند که روزی معلم ملکوت بوده و اکنون ملعون جاودانه شده است ، ابلیس از روزگاری یاد می کند که دلش آشیانه ی سیمرغ عشق بوده و با ذات الهی " یگانه " در عشق ، و سپس ادامه می دهد که چگونه دام " مکر " الهی ( اصطلاح قرآنی ) در راه او گسترده و " آدم " و سجده ی آدم بهانه ای برای این مکر بوده ، و پس از آن اراده ی الهی را می گوید که به ملعونی او تعلق گرفت و از قبل هم ابلیس این را می دانسته " در لوح خوانده ام " که باید این آزمون را مخالفت کند زرا در لوح چنین خوتنده بود و حتی توضیح می دهد که سالکان بر ابلیس خرده می گیرند که چرا سجده نه کردی که می گوید : چکونه می توانستم سجده کنم در حالی کخ مشیت او بر این امر قرار گرفته و با من چنین قراری گذاشته بود " با منش این در میانه ود " ( باید توجه کرد و دانست که درک معنای قدر و نحوه ی استعدادت اعیان در علم حق و تصویر درستی از نظامِ وجود مبحث دشواری است ).
احمد غزالی نیز در رساله ی سوانح در فصل " فی همة العشق " به دفاع از ابلیس پرداخته و از عشق ابلیس به ذات الهی سخن گفته . بعد از غزالی شاگردش عین القضات همدانی عقاید او را به صورت مفصل تری نوشته ، اگر چه تمام این نظرات انعکاس نظریه ی منصور حلاج بوده است ، عین القضات همدانی با نظریه ی خود بر بسیاری از مشکلات کلامی و فلسفه ی خود فائق آمد ، و اختلاف مذاهب و علت آن ، مسئله ی جبر و اختیار و وجود کافران و موحدان را با این نظزیه حل نمود و حضرت محمد (ص) و ابلیس را دو سوی عشق الهی دانست که هرکدام بهری از این عشق الهی نصیبشان شده تا هریک با بهر خویش عده ای را به سوی خود خوانن ، محمد به هدایت و ابلیس به ضلالت می خوانند ، راز آفرینش این دو شخصیت در این است که هریک اسمی از اسماء الهی و صفتی از صفات خداوندند ، " چون خداوند را دو نام است ، یکی " الرحمن الرحیم " ، دیگری " الجبار المتکبر " ، که صفت رحمانیت محمد (ص) را ، و صفت جباریت ابلیس را به وجود آورده ، پس صفت رحمت غذای احمد آمد و صفت قهر و غضب غذای ابلیس آمد " (تمهیدات) . عین القضات همدانی می گوید : ابلیس با دو صدا روبرو بود ، یکی او را به سجده ی آدم دعوت کرد و دیگر صدا که از عالم غیبِ غیب به گوشش می رسید می گفت " جز مرا سجده مکن " در نتیجه آشکارا وی را به سجده ی آدم می خواند ولی در نهان او را از این کار باز می داشت . همین نکته در مئوسی وفرعون می بینیم ، موسی نیز آشکارا فرعون را به سوی یهوه دعوت می کند و در نهان او را رد می نمود .
( مقاله ی چهارم از کتاب تألیفی " عشق " این حقیر که در مورخه 10/07/1389 نوشته شده)